owjair persian > خواندنیها > مقالات‌ > روزیکه عقبی پرواز کردیم
 
 
ثبت نام ورود
  خواندنیها  مقالات‌  روزیکه عقبی پرواز کردیم       دو شنبه 15 شهریور 1389
امکانات صفحه
تعداد اعضاء و کاربران آنلاین
اعضا :
آخرین عضو : dvbsara
اعضا اضافه شده امروز : 0
اعضا اضافه شده دیروز : 0
کل اعضا : 676

کاربران آنلاین :
کاربران آنلاین : 5
اعضا آنلاین : 0
مجموع بینندگان : 5
نقشه سایت

روزيـكـه عـقبـي پـرواز كـرديــم

برداشتي آزاد از مطلبي به همين نام از : دانيل كرسپو والدز ( پـانـا )

در فوريه سال 1999 كمي پس از تمام شدن جام جهاني كوردوبا ( آرژانتين ) 20 نفر از خلبانان زبده شركت كننده در جام جهاني با مليتهاي مختلف به جنوب كشور براي  شركت در يك مسابقه محلي عازم شدند . بولسون ( نام منطقه و مسابقه است ) . ولي ورود بادهاي شديد به منطقه اي با دشتهاي باريك بعلاوه آماده نبودن مسئولين مسابقه ، نزديك بود باعث يك حادثه هوايي دسته جمعي شود . بيش از 50 خلبان در شرايط بسيار خطرناك و با 40 كيلومتر باد بطرف عقب فرود آمدند . روزيكه بسختي فراموش خواهند كرد  . . .
از درون چادر و در حاليكه خود را از باران در امان نگه داشته ام مينويسم . در مورد اتفاق ديروز فكر ميكنم و اينكه آنرا چگونه نامگذاري كنم ؟ بر باد رفته ؟ 140 كيلومتردر ساعت ؟ ركورد جديد سرعت در پاراگلايدر ؟ يا شايد بخت آزمايي پاي شكسته ؟ديروز فقط يك پا نشكست بلكه چند نفر دچار آسيب هاي تقريبا جدي هم شدند .
ديروز در محل بلند شدن اشتياق موج ميزد . بنا به پيش بيني هواشناسي فكر ميكرديم كه ’پرواز بزرگي‘ بعد از چند روز متوسط خواهيم داشت . خلبان تست براحتي با يك ترمال بزرگ و قوي بالا رفت ولي وقتي سرش را از منطقه ايي كه باد شمالي وارد ميشد بيرون آورد اولين لگد را دريافت كرد . از محل بلند شدن همه سراسيمه و وحشتزده براي ديدن اين صحنه رفتيم ’پاراگلايدر به صخره ها برخورد ميكرد‘ ما بخوبي نميديدم ولي ’خدا را شكر كه كمكي را كشيد‘ . در سايت فتيله روحيه ها پائين كشيده شد .
زمان و باد بسرعت گذشتند و ’پنجره باز شد‘ . ما براي چي اينجا آمده ايم ؟ براي مسابقه و اگر قرار است كه با هيولاي نامرئي روبرو شويم بهتر است برويم . فليكس ، رائول و من رفتيم روي رمپ و درست موقعيكه ميخواستيم بال را باد كنيم مدير مسابقه تصميم گرفت موقتاً پنجره را ببندد . من و ديگر خلبانان اجازه گرفتيم كه پرواز كنيم  و ميتوانم بگويم بد هم نبود . يك گشتي در دشت زديم و باد زيادي هم نمي وزيد . از آنجا توانستم دشتهاي مجاور را هم ببينم . ابرهاي عدسي شكل نيز به چشم ميخورد كه بخود گفتم اين نشانه باد قوي است . پيش خود فكر كردم كه لابد اينجا اينجوري ميپرند ؟ ـ اعتراف ميكنم كه بيش از اين به اين موضوع فكر نكرده بودم . قبل از فرود و مثل روشهاي ضد استرس به نمايش آكرو برادران رودريگز ملحق شدم .
زمان كوتاهي گذشت و همه آرامتر شده بودند . وقتي مدير مسابقه اعلام كرد كه پنجره باز است اكثر خلبانان بيرون رفتند . حتي آنهايي كه تصميم گرفته بودند پرواز نكنند بسيار خوشحال شدند و در حال آماده كردن بال خود بودند . براي اينكه خيالمان بيشتر راحت شود قسمت اول پرواز بسيار راحت بود ، خوب بالا ميرفتيم ولي ميبايست مراقب ديواره هم ميبوديم . در پايان ديواره وارد دشت امپوين ميشديم كه يك ’قيف طبيعي‘ است  ،  در واقع يك ونتوري بزرگ است ، وقتي كه باد ميوزد . تازه آنجا بود كه ترس ما شروع شد ، درست مثل اينكه دندانهاي گرگ را ديده باشيم ، چراكه برگشت غيرممكن بود و فقط سعي ميكرديم كه ازآنجا خارج شويم . باد زياد به وضوح مشاهده ميشد و هر چه به زمين نزديكتر ميشديم ، بيشتر هم ميشد . 
با ديدن آنهايي كه از بالا ميرفتند و مثل پرهاي يك بالش پاره باد آنها را ميبرد ، تصميم گرفتم از رفتن بطرف ديواره خودداري كنم . اينهم فكر خوبي نبود . جي پي اس سرعت 80 و 90 كيلومتر در ساعت را نشان ميداد . فكر كردم كه ميتوانم در قسمتهاي باز دشت فرود بيايم ، ولي تنها چيزي كه بدست آوردم اين بود كه با ارتفاع كم  در آخر دشت بودم و يك كوه كوچك مرا بالا و عقب ميبرد . سعي در فرود داشتم ولي بعد از نيم ساعت جنگيدن با باد و توربولانسهاي شديد ، يك ترمال بزرگ منفجر شد و با اينكه خيلي كج بود با اينحال بنظر ميرسيد كه بالاخره  من را از اين مهلكه نجات ميدهد . آنطرفتر بسمت گل دشت بزرگي بود كه فرشته نجات بنظر ميرسيد .

 هـر جـوري ميتـونـي فـرود بيـا
از اينجا به بعد موقعيت واقعاً اضطراري بود . به اين دشت چند تا دشت ديگر هم وصل ميشدند كه باعث باد هاي شديدي ميشدند . با حسابي كه كردم من اولين نفر بودم كه فرود آمدم و چيزي كه به سرم آمد ، مشابه چيزيست كه به سر 50 خلبان ديگر آمدكه لحظاتي بعد از من فرود آمدند . بعد از رها كردن ترمال در كفي بودم ، جايي كه در طول 20 كيلومتر فقط بوته ديد ميشد و در خط مستقيم بطرف گل حركت كردم . معمولاً در عبور هميشه سعي ميكنم كه نزديك به جاده بروم كه پياده روي كمتري داشته باشم  ، ولي در اين موقعيت كاري نميتوانستم بكنم مگر اينكه اجازه ميدادم باد مرا ببرد . وقتي ميرفتم بخودم گفتم ’عجب سرعتي‘ . 120 كيلومتر در ساعت ، يعني اگر رو به باد ميكردم با سرعت 80 كيلومتر بطرف عقب پرواز ميكردم . چيزيكه وحشت آور و دورنماي آن شكستن عضوي از بدن است . من مستقيم بطرف گل ميرفتم براي اينكه كمتر راه بروم و اگر نتوانستم راه بروم راحتر نجاتم بدهند . آخرين كيلومتر واقعاً هيجان انگيز بود . تمام حسها در آماده باش بودند و در حد امكان سعي در كنترل بال داشتم . ابرهاي بزرگ گردوخاك كه از زمين بلند ميشد حكايت از خشم باد داشت . يكي از مواقع نادري بود كه ابر، وسيله پروازي من بيشتر به يك اسباب بازي شبيه بود . در فكر خودم را با كسانيكه با بشكه از آبشار نياگارا پائين مي آمدند مقايسه ميكردم فكر كنم كه احساسمون يكي باشه .
پايان تقريباً غير واقعي بود . با وجود خطري كه تهديدم ميكرد مهو سرعتم بودم . هر چه به زمين نزديكتر ميشدم اين احساس قويتر بود . در آخرين لحظه رو به باد كردم و تازه متوجه شدم كه موقعيت چقدر خراب است . وقتيكه كاملاً رو به باد بودم فقط به يك چيز فكر ميكردم :’دارم 40 كيلومتر عقبي پرواز ميكنم‘ . فقط 15 ثانيه وقت داشتم تا فرودم را طراحي كنم ، ولي در اين موقعيت زمان كمي براي طراحي وجود داشت . نميتوانستم برگردم و با بال بدوم و يا ترمز كنم ، كاري كه كردم كاملاً غريزي بود . موقعيكه پايم داشت به زمين ميرسيد ترمزها را تا آخر كشيدم و بال را وامانده كردم .به زمين افتادم و بدون رها كردن ترمزها سه بار به پشت غلتيدم تا بال به زمين برسد . شانسي كه آوردم نيمي از بال به بوته هاي خاردار گير كرد . من كمي گيج ولي سالم بودم فقط كمي شانه ام درد ميكرد و تمام بدنم پر از خار شده بود . حالا كه به اصطلاح همه چيز گذشته بود مواظب بودم كه كشيده نشوم ، چون بال سعي در جدا شدن و ادامه پرواز داشت . خودم را با احتياط از صندلي جدا كردم و بدين ترتيب بال كاملاً بين بوته ها گير كرد . در حاليكه خاك ميخوردم پاراها را ميديدم كه با چه مشكلات وحشتناكي ميگذشتند و اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اينكه بيشتر از يكي صدمه خواهد ديد .
سندي يكي از دوستانمان اولين نفر در ليست بود . يك جمع شدگي شديد نزديك زمين  ، و كاري هم نتوانسته بود انجام دهد و با پشت به زمين برخورد برخورد كرد . محافظ كمر خيلي كمكش كرد و فقط يك مهره كمر و چند تا دندانش شكست ولي با همه اينها بخير گذشت.
لوئيز كراندال يكي ديگر از دختران پرنده و يكي از خلبانان خوب جام جهاني هم ماجراي سختي را تجربه كرد . وقتي كه هنوز ارتفاع داشت بخاطر تغيير شديد باد بالش جمع   شد و قسمتي از پارچه زير آويزها گير كرد ( كروات ) كه باعث پائين آمدن با اسپيرال غير قابل كنترل شد . وقتي خودش را ناتوان از حل آن ميبيند كمكي را ميكشد كه بال دوباره باز ميشود و اينبار بدتر از دفعه پيش ميچرخد . بدتر از همه اينكه آويزهايي دور گردنش ميپيچد و نزديك بود با وسيله نجات دهنده خفه شود . باوركردني نيست كه توانست خونسردي خود را حفظ كند و چاقو را از جيبش بيرون آورده و آويزها را قطع كند . مي نوان گفت كه شانس آورده چون اين درست قبل از برخورد با زمين اتفاق افتاد .بدين  شكل توانست خودش رو جمع و جور كند و جلوي ضرب را بگيرد . بعد از آن به زمين افتاده و شروع به چرخيدن ميكند و بين بال و كمكي ميپيچد كه همين امر باعث شد كه بالش بوسيله باد كشيده نشود . با اينحال چند ضربه شديد ميخورد و كلاهش ميشكند ، ولي جلوي ضربه ها را ميگيرد وفقط يك بريدگي نه چندان عميق برداشته است . طبق گفته لوئيز بدترين چيز اين بوده كه فكر ميكرده كه جان سالم بدر نميبرد .
خلاصه به كمپينگ رفتيم و با جملاتي مثل :’خدا را شكر ، خوبي‘ و ’چقدر خوشحالم ميبينمت‘ روبرو شديم . آنقدر خسته بودم كه ساعت 10 شب خوابم برد . صبح روز بعد وقتي بيدار شدم وحشتناك بود ، برنامه ريزان مسابقه گفتند كه فليكس را يك روستايي پيدا كرده و به بيمارستان رسانده . كمرش آسيب ديده و تمام شب از يك درخت آويزان بوده است . نميتوانستم باور كنم من توي كيسه خواب سردم بود و او از يك درخت در تنها شبي كه باران آمد آويزان بوده است . در راه بيمارستان همگي رنگ پريده و مضطرب بودند و احساس گناه ميكردند . چون هرچند كه برنامه ريزان مسئول پيدا كردن همه خلبانان هستند ولي اين ما هستيم كه بايد مواظب باشيم و از خودمان مراقبت كنيم . هيچوقت رائول را اين چنين آشفته نديده بودم و تمام سعي من براي آرام كردن بچه ها بي فايده بود .
به بيمارستان رسيديم و فليكس را ديديم . كمي گيج بود ولي ميخنديد . يكي از مهره هاي كمرش له شده بود ولي بدون آسيب زدن به عصب . ضعف هم داشت آنهم بخاطر شبي بود كه روي درخت در سرما و با آنحال گذرانده بود . همانجا نحوه حادثه را برايمان تعريف كرد :
’’’ وقتي كه باد زياد شد محل فرودم را انتخاب كردم و با اسپيرال پائين آمدم ولي با آنهمه باد ، بلند شدن بال وحشتناك بود و وقتي  بال كاملا عقب بود جمع شد . نتوانستم هيچكاري بكنم . جبران كردم ولي فقط كمي باز شد و چند تا چرخ جانانه زدم تا با درخت برخورد كردم و درست خوردم به تنه درخت و بيهوش شدم . وقتي بهوش آمدم ديدم يك پارا رد ميشود ،خوشحال شدم چون من راديو نداشتم . گفتم خوب حتما به دنبالم ميايند و وقتي صداي هليكوپتر را شنيدم فكر كردم كه دنبال من آمده اند ولي نه ، آمده بودند تا سندي را نجات دهند . هوا رو به تاريكي ميرفت و سردتر و سردتر ميشد . من هم رفتم تو كيسه پارا و شب را مثل يك كابوس گذراندم . وقتي آفتاب در آمد ، هر جوري بود شروع به رفتن كردم . چند بار از حال رفتم ولي وقتي يك مزرعه ديدم به نجاتم اميدوار شدم و مستقيم بطرف آنجا رفتم . بالاخره يك آقايي را پيدا كردم و او هم آمبولانس و ترتيب دهندگان مسابقه را خبر كرد ‘‘‘ .
فليكس خوب ميشود ولي مسئله  مهمي كه از تمام اين مسائل ياد گرفتيم ، اينست كه نبايد تمام تقصير ها را به گردن ترتيب دهندگان مسابقه انداخت . حقيقتاً اشتباهات زيادي داشتند . ولي اين اولين مسابقه اي بود كه آنجا انجام ميشد و تجربه زيادي با منطقه نداشتند . همينطور براي يك بحران مثل چيزي كه اتفاق افتاد ، آمادگي نداشتند .  ولي براي ما خلبانان بايد درس عبرتي باشد . دست آخر ما مسئول پروازمان هستيم و اگر احساس خطر كرديم بايد از پرواز خودداري كنيم يا به آن پايان دهيم . چه كسي بهتر از ما ميتواند در مورد سطح پروازيمان قضاوت كند ؟ و مهمتر از همه اينكه هيچوقت از يك هم پروازي غافل نشويد ، چراكه يك نجات بموقع ’’ تفاوت‘‘ را مشخص ميكند . در هر صورت بايد به فكر ديگر خلبانان نيز باشيم .
راستي بعد از همه اينها جي پي اس من 136 كيلومتر در ساعت را ضبط كرده است .  

کلیه حقوق این سایت متعلق به اوج ایـر بوده و هر گونه استفاده از مطالب و تصاویر بدون ذکر نام و نشانی این سایت غیر مجاز میباشد .

Copyright (c) 2010 owjair persian
Powered by taJan System Co